تبليغاتX
love mi !
love mi !



...منه ساده

 

هر کسی هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

منه ساده به خیالم که همه کار و کسم شد

اون که عاشقانه خندید خنده های منو دزدید

پشت پلک مهربونی خواب یک توطئه می دید
...

پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 |

 

...بمان برای همیشه

 

 

 تو مثل راز پاییزی و من رنگ زمستانم

چگونه دل اسیرت شد قسم به شب نمی دانم

تو دنیای منی، بی انتها و ساکت و سرشار

و من تنها در این دنیای دور از غصه مهمانم

تمام آرزوهایم زمانی سبز می گردد

که گویی یکشب دوستم داری تو، می دانم

بدون تو شبی تنها و بی فانوس خواهم مرد

دعا کن بعد دیدار تو باشد وقت پایانم...

 

 

گفتم تنها هستم  

گفتي من هم 

گفتم دوستت دارم  

گفتي من هم  

گفتم عاشقتم  

گفتي من هم  

گفتم  

مي خواهم با تو باشم  

گفتي من هم 

گفتم براي هميشه 

سكوت كردي!!!

 


جمعه شانزدهم مرداد 1388 |

 

...چشم

 

چشم هایت را باید پرسید ٬

در حوالی نگاهشان آیا کبوتری بنام عشق عبور میکند ؟

و آیا بر بام مژگان  نازک دلش میتوان آرام آرام پر گرفت ؟

چشم هایت را باید پرسید

کشف رمزنگاهت ساده نیست ٬

هرچه هست ٬نام من درتعبیرچشمان تو خالی ست...

 

            زچشمت چشم آن دارم

            که ازچشمم نیندازی

            به چشمانت که چشمانم

            به چشمانت گرفتاراست...

 

 آنجا ٬

  هر چه دیوار کوتاه است

  هر چه فراق دور و دور تر

آنجا ٬ هیچ سنگی سد نیست

 اگر هست در دستان پسرکان بازیگوش برای هفت سنگ تاب می خورد

دست های من پروانه میگیرند

و چشمانم زندگی میچینند

آنجا ٬ من تمام عمرم را با یک لبخند تو حراج میکنم

دستان تو دزدانه میرقصد و نگاه من آشکارا میمیرد

زندگی زیر سایبان خیال نی مینوازد

و تو در نگاه من بی پروا تاب میخوری !

آنجا هیچ سایه ای نیست تا از من و تو حرف ببافد

آن بالا٬ دنیا کوچک است

به همان اندازه که محبت ما بزرگ ...

به روی بلندترین قله ی خیال ایستادم ٬

از آن بالا اما زمین٬ صدایم میزند ....


پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388 |

 

!...عشق

             

عشق...عشق...عشق...

چه واژه ی غریبی ....


سرد...بی معنا...خاک خورده...


چه به سرش امد؟ کسی می داند؟


ان کلمه که به ژرفای تمام زندگی بود...


حالا دیگر به عنوان یک کلمه هم از ان یاد نمی شود...


چه باید کرد...سرنوشتش این بود...


این که در ویرانی ها گم گردد...


این که دیگر هیچ کس قدرت ادراک ان را نداشته باشد...


این که او هم تنها باشد...تنهای تنها...


سرنوشت است...کاری نمی شود کرد...


ما هم سرنوشتی داریم...درست مانند عشق...


روزی تنها...روزی بی معنی... و روزی باد مارا خواهد برد


شنبه نهم خرداد 1388 |

 

!!!تقديم به آسماني ترين ستاره ي هستي ام

 

اي آسماني ترين ستاره ي هستي !

با تو ... 

جرقه هاي عاشق شدن ،

در آتشکده ي متروک قلبم شعله

کشيد !! 

و .. 

ترانه هاي عاشقانه ام 

با تو ... 

به حقيقت رسيد !! 

و با تو ...

و وجود گرم توست که ميخواهم بمانم ..

و تا هميشه و هميشه .. 

در کلبه ي عشقم 

ميزبان نفسهاي عاشقانه ات خواهم بود .. !!!


 


پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388 |

 

...هوای تو

تمام ماجرای من

سه واژه شد برای تو

سه واژه جدا،جدا

من و...

شب و...

هوای تو...


یکشنبه شانزدهم فروردین 1388 |

 

...عشق من

 

 

میشه بگی چه جوری عاشق شدی ؟

چه جوری همرنگ شقایق شدی ؟

میشه بگی دل رو چه جوری بردی ؟

یا اون چشا رو از کجا آوردی؟

من میدونم که تو عاشق کشی

هرکسی جز من بخوادت میکشی

هیچکی بجز من توی زندگیت نیست

کسی بجز من لایق عاشقیت نیست

 

دلم بیشتر از همیشه برایت تنگ است 

دلم بیشتر از همیشه برای چشمانت تنگ است

 

چون دوباره چشمانت را در آینه نگاهش پیدا کردم

 

        دلم برایت تنگ است

 

                     دلم برایت خیلی تنگ است

 

        دلم بیشتر از همه این هایی که گفتم برایت تنگ است!


سه شنبه سیزدهم اسفند 1387 |

 

... غریبه

نگاهت کرده ویرانم غریبه

 

زدی آتش به ایمانم غریبه

 

دراین اتش صفایی رخنه کرده

 

که کرده مست دورانم غریبه

 

دلم بیمار عشقت گشته اما

 

چه خواهد شد نمی دانم غریبه...

 

یادته؟

خنجر را دستت دادم و گفتم

پشت سر من حرکت کن و مواظبم باش

اندکی بعد خنجری از پشت در قلبم فرو رفت

پشت سرم را نگاه کردم

کسی جز تو نبود

نمی دانستم تو هم تاب از پشت خنجر زدن را داری

تو گناهکار نیستی

خنجر را خودم دستت داده بودم.......

 


پنجشنبه هفدهم بهمن 1387 |

 

...تنهایی

 

 

دیرگاهی ست که تنهاشده ام

قصه غربت صحراشده ام

وسعت دردفقط سهم من است

بازهم قسمت غم ها شده ام

دگرآیینه زمن بی خبراست

که اسیرشب یلداشده ام

من که بی تاب شقایق بودم

همدم سردی یخ ها شد ه ام

کاش چشمان مراخاک کنید

تانبینم که چه تنهاشده ام....

                                                                             


پنجشنبه دوازدهم دی 1387 |

 

...ندامت

 

 

صد تا زمستونم بياد دلم واست تنگ نميشه

با اون همه نازو ادا دل ديگه يک رنگ نميشه

رسم زمونه اين شده بايد به دل بها ندی

 تا چشم تازه ای رسيد ميون قلبت جا ندی

 يادت مياد می گفتی که خورشيد و ماه من تويی

تو کوله راه عاشقی فانوس راه من تويی

اما چه خوب شناختمت حنات واسم رنگ نداره

برو سراغ زندگيت ساز تو آهنگ نداره...      

                                                                    


جمعه هشتم آذر 1387 |

 


برايت شمع هايي روشن كرده ام،
كه تو را تا رستاخيزت بسوزند.
از ابتدا مي دانستم،
در ذهن قفس
چيزي جز پرنده نخواهد مرد.
مي گقتي:
« همه چيز تو را برايم نقاشي مي كند.»
مي گفتي:
« از در و ديوار تويي كه مي باري!»
پس كجا جا ماند
آن همه
هميشه دير مي رسيدم،
در را نبسه
كوچه را
بيدار مي كردم.
كنار شمعداني هاي باغ براي آمدنت
دعا مي كردم و
دست آخر
باد در ها را به هم مي كوبيد.
حالا سالي مي شود كه
مي خواهي فكر كني
مرده ام،
اما
شمع هاي من چيز ديگري مي گويند،
چيز ديگري...

sasy_iglesias@yahoo.com

 

 

 

شهریور 1388
مرداد 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387

 

...منه ساده
...بمان برای همیشه
...چشم
!...عشق
!!!تقديم به آسماني ترين ستاره ي هستي ام
...هوای تو
...عشق من
... غریبه
...تنهایی
...ندامت

 

.(). LovE sOng .().
مسافر خسته
گل نرگس

 

 

RSS 2.0
دنیای کدهای جاوا اسکریپت