|

چشم هایت را باید پرسید ٬
در حوالی نگاهشان آیا کبوتری بنام عشق عبور میکند ؟
و آیا بر بام مژگان نازک دلش میتوان آرام آرام پر گرفت ؟
چشم هایت را باید پرسید
کشف رمزنگاهت ساده نیست ٬
هرچه هست ٬نام من درتعبیرچشمان تو خالی ست...
زچشمت چشم آن دارم
که ازچشمم نیندازی
به چشمانت که چشمانم
به چشمانت گرفتاراست...

آنجا ٬
هر چه دیوار کوتاه است
هر چه فراق دور و دور تر
آنجا ٬ هیچ سنگی سد نیست
اگر هست در دستان پسرکان بازیگوش برای هفت سنگ تاب می خورد
دست های من پروانه میگیرند
و چشمانم زندگی میچینند
آنجا ٬ من تمام عمرم را با یک لبخند تو حراج میکنم
دستان تو دزدانه میرقصد و نگاه من آشکارا میمیرد
زندگی زیر سایبان خیال نی مینوازد
و تو در نگاه من بی پروا تاب میخوری !
آنجا هیچ سایه ای نیست تا از من و تو حرف ببافد
آن بالا٬ دنیا کوچک است
به همان اندازه که محبت ما بزرگ ...
به روی بلندترین قله ی خیال ایستادم ٬
از آن بالا اما زمین٬ صدایم میزند ....
|